به نام او که هر چه هست از آن اوست ...

فدای یه تار موهات

پروانه، خانه را جمع و جور کرد. بوی غذا دهانش را آب انداخت. در قابلمه سوپ را برداشت. هم زد. با دست بوی آن را به سمت بینی اش هدایت کرد. بوی مطبوع غذا را بلعید. به به و چه چه راه انداخت. در قابلمه را گذاشت. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. با خواندن جمله «تو را من چشم در راهمِ» روی ساعت، قلبش مثل قلب گنجشک تپیدن گرفت. ده دقیقه تا آمدن حامد فرصت داشت. سریع سفره ناهار را چید. لباسش را بو کرد. لباسش تمام بوی غذا را بلعیده بود. به طرف کمد لباس رفت. از بین لباس ها پیراهن مورد علاقه حامد را بیرون آورد. آن را پوشید. به صورتش عطر گل محمدی مالید. قدری آرایش بر آن نشاند. صدای زنگ بلند شد. درون آیینه خودش را برانداز کرد. حامد پسند شده بود. سریع به طرف در رفت. از درون چشمی بیرون آمدن حامد از آسانسور را دید. دستش را روی دستگیره گذاشت. به محض رسیدن حامد، دستگیره را به سمت پایین فشرد. در باز شد. پروانه همراه در عقب نشینی کرد. انگشتانش را به سمت حامد نشانه رفت. به محض ورود حامد ماشه را چکاند:«بنگ بنگ بنگ ... »

حامد دهانش را باز کرد و در یک حرکت تمام تیرها را بلعید. با خنده گفت:« همه تیرات رو خوردم.»

پروانه مثل بچه ها پا کوبید:«چرا تیرام رو خوردی؟ می خواستم بکشمت.»

حامد در را بست. جلو رفت. دست دور گردن پروانه انداخت. صورتش را بوسید. گفت:«عزیزم من کشته عشق توام. چه بوی خوبی میاد، پروانه ام رفته روی گل محمدی نشسته، بوش رو گرفته؟»

پروانه خندید و گفت:«بله، یه سر به باغ گل زدم. فعلا بیا بریم که غذا سرد شد.»
پروانه و حامد کنار سفره نشستند. حامد نگاهی به سفره انداخت. از سلیقه پروانه تعریف کرد و گفت:« دوسِت دارم. بهترین همسر دنیایی برام.»

پروانه با لبخند جواب داد:«قابل عزیز دلم رو نداره.»

حامد با گذاشتن اولین قاشق درون دهان، دلش ترشی خواست. گفت:« کاش ... هیچی هیچی... شما خیلی زحمت کشیدی، خودم میارم.»

سراغ کابینت رفت. خواست پیاله بردارد، دستش به یکی از بشقاب های بلور خورد. بشقاب افتاد. پودر شد. تا نزدیک اپن تکه هایش پرید. پروانه از ناقص شدن سرویس بشقاب ها ناراحت شد. حامد دستپاچه گفت:«ببخشید. یهویی شد.»

پروانه خواست بگوید:«شما مردا هیچ کدومتون حواس ندارید. نمی خوردی این ترشی رو. می گفتی خودم بیارم.»  

زبانش را نگه داشت.  با خودش گفت:«یعنی ارزش یه بشقاب بیش از عشقته که میخوای چیزیش بگی؟ دوست دارمای چند دقیقه قبلت رو حالا ثابت کن.»

حامد خواست جا به جا شود. پروانه بلند شد. گفت:« از جات تکون نخور. خدایی نکرده شیشه نره تو پات. صبر کن جارو بکشم.»

جارو برقی را روشن کرد. تمام کف آشپزخانه را جارو کشید. حامد با صدایی غمزده گفت:«ببخشید. ن ...» پروانه نگذاشت حامد عذرخواهیش را ادامه دهد. با لبخند و از ته دل گفت:«فدای یه تار موهات.»

 

@sahel_aramesh
 

۱۸ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مدافع حقوق زنان

مهسا سلام نماز را داد. تسبیح را برداشت. خواست ذکر بگوید که با صدای زنگ شتری تلفن از جا پرید. زیر لب گفت: لا اله الا الله. باز رفتیم دو دقیقه با خدا خلوت کنیم. مگه میذارن؟!

چند قدم مانده تا تلفن، صدای زنگ قطع شد. شماره برادرش افتاده بود. گوشی را برداشت. صدای بوق ممتد درون مغزش سوت کشید. منتظر ایستاد. با ناراحتی گفت: هرچی به این خان داداش بگم قطع نکن تا من بردارم بازم کار خودش رو می کنه.

دوباره صدای زنگ در فضای کوچک اتاق پیچید. این دفعه با صدایی آهنگین می نواخت. مهسا گوشی را کنار گوشش گذاشت. خان داداش، بعد از سلام و احوالپرسی گفت: آبجی، در رو برام باز نمی کنی؟

مهسا چشمانش گرد شد. با تعجب پرسید: مگه پشت دری؟!

میثم با خنده گفت: آره آبجی جونم. نترس. تنهام. مسافر داشتم، گفتم حالا که اومدم تا اینجا یه سرم به شما بزنم. راستی نمی خواید گوشیتون رو عوض کنید؟

مهسا چادر سفیدش را روی سر جا به جا کرد. با ناز گفت: نوچ. گوشیمون چیزیش نیست. فقط منشی تلفنیش وقتی تلفن رو برمیداره، نمیتونه حرف بزنه. (صدای خنده مهسا بلند شد.)حالا اگه نخوام در رو باز کنم چه می کنی؟ میدونی که برا مهمون ناخونده چی میگن؟1

-اگه نخوای، مستقیم میرم خونمون. گفتم سلامی کرده باشم و یادی از آبجی کوچیکه. ببینمش که دلم براش یه ذره شده.

پشیمانی درون قلب مهسا نشست. با خود گفت: اینطوری احترا م برادر بزرگت رو می گیری. دست مریزاد.2 با صدایی آهسته جواب داد: فدای محبتت. الان در رو باز می کنم.

مهسا کلید آیفون را فشرد. در ورودی ساختمان باز شد. میثم، سه طبقه باید بالا می رفت تا به خانه مهسا برسد. مهسا تند تند لباسها و وسایل افتاده روی زمین را بغل زد. همه را درون اتاق خواب روی تختخواب ریخت. زنگ در به صدا درآمد. مهسا در را گشود. کنار ایستاد و گفت: بفرمایید. صفا آوردین.

میثم و مهسا از هر دری سخن گفتند. میثم، پرتقال پوست می کند. گوشی همراهش زنگ خورد. ابروهای میثم درهم رفت. گفت: شستن نداره. همشون تمییزن.  بدون اینکه حرفی بزند، تماس را قطع کرد. پرتقال را برداشت. مشغول پوست کندن شد. مهسا با کنجکاوی پرسید: چی شستن نداره؟ میثم با تمسخر گفت: زنم می خواد فرش بشوره. می خواد برم کمکش.

مهسا برای لحظه ای به میثم خیره شد. مثل برق از جا پرید. به طرف آشپزخانه رفت. نایلونی آورد. میوه های میثم را داخل آن ریخت: سلام منم به خانمت برسون. همین حالا زنگش بزن، بگو داری میری کمکش.

میثم با چشمان گشاد شده گفت: شما که زیاد از خانمم خوشت نمی اومد. چی شده مدافع حقوق زنان شدی؟!

مهسا پشت ابرو نازک کرد. شانه بالا انداخت. گفت: بله، حق با شماس. چون یه لحظه خودم رو گذاشتم جا خانمت.3

 

1-خداوند متعال در آیه 28 سوره نور می فرماید : « فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فیها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتَّی یُؤْذَنَ لَکُمْ وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکی لَکُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلیمٌ»ترجمه : پس اگر کسی را در آنجا نیافتید، وارد نشوید تا زمانی که به شما اجازه داده شود و اگر به شما گفته شد که باز گردید، بازگشته و وارد نشوید، که این برای شما پاکیزه تر است و خداوند به آنچه انجام می دهید داناست .

2- رسول خدا فرموده‌اند:حق برادر بزرگتر بر برادران و خواهران کوچک‌تر مانند حـق پدر بر فرزند است، چنانکه حق خواهر بزرگ‌تر بر خواهران و برادران کوچک‌تر مانند حق مادر بر فرزند می‌باشد.

ملا محمدمهدی نراقی ، علم اخلاق اسلامى (ترجمه جامع السعادات)، ترجمه سیدجلال الدین مجتبوی، ج2، ص275

3- "یَا بُنَیَّ اجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ غَیْرِکَ فَأَحْبِبْ لِغَیْرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ وَ اکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا"
'اى فرزند عزیز، نفس خویش را میزانى بین خود و بین دیگران قرار ده، پس از براى دیگران دوست بدار آنچه را که براى خودت دوست میدارى، و خوش ندار براى دیگران آنچه را براى خودت خوش ندارى'.

نهج البلاغه، نامه31

@sahel_aramesh

۱۶ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

او زنده است؟6

مرد بلندتر سر بینی پهن شده روی صورتش را خاراند و با کنجکاوی خاصی پرسید:«می دانی چه بلایی سر عروسش آمده است؟» قدرت چشمان ریزش را مالید. با عصبانیت جواب داد:«چه می دانم صفدر؟ امروز اول صبحی سؤال هایی می پرسی؟ این هم یکی مثل بقیه. از بین سر و صداها، همهمه ها و زار و شیون های بیرون سالن شنیدم عروس و پدر و مادرش جزو همان ها بوده اند که جا در جا مرده اند.» با شنیدن این حرف، اشک درون چشمم حلقه زد و از گوشه چشمم جاری شد. گرمای مطبوعش روی صورتم نشست. امّا سرمای آنجا آنقدر زیاد بود که گرما به سرمایی شدیدتر تبدیل شد. سرمایی که بر قلبم نشست و آن را منجمد کرد.

صفدر دستی پشت کمر قدرت زد و گفت:«آخر، پدر و مادرش علاوه بر دستمزدمان انعام هم داده اند. به نظر آدم های خوبی می آیند. برای همین می خواستم اطلاعات بیشتری ازشان داشته باشم.»  قدرت در حالی که نگاهش به صفدر بود، سر برانکار را گرفت و اندکی بیرون کشید. صفدر را صدا زد و گفت:«بیا کمک تا زودتر ببریم و کارهایش را انجام دهیم.»

با حرکت برانکار، سرم گیج رفت. چشمانم را بستم. برانکار ایستاد. یکی کتف ها و دیگری پاهایم را گرفت و بدنم را محکم روی جسم سختی کوبیدند. از فرط درد، چشمانم را باز کردم. وسط وانی سنگی خوابیده بودم. صفدر خم شد. سطل آبی را برداشت. به صورتم خیره شد. صورت بی مویش را دست کشید و گفت:«چشمان این جوان بسته نبود؟ چطور باز شد؟» قدرت همانطور که با قیچی لباس هایم را از بدنم جدا می کرد، نگاهی به صورتم انداخت و گفت:«خیالاتی شده ای. کارت را بکن. آب صدر و کافورت را آماده کن.»

باید به آن دو نفر می فهماندم، من زنده هستم؛ امّا اگر می ترسیدند چه؟ چاره ای نبود یا باید هیچ نمی گفتم تا زنده به گورم کنند یا باید نشانه ای از حیاتم به آن ها می دادم. هر چه توان داشتم جمع کردم. فریاد خفه ای سر دادم. صفدر کمر راست کرد. به چپ و راست و بالا و پایین نگاه کرد. رو به قدرت شد وگفت:«صدا را تو هم شنیدی؟» صفدر دوباره نگاهم کرد. این دفعه به جای نگاه خیره، چشمانم را مانند چراغ چشمک زن بر هم زدم. صفدر چشمانش روی هم رفت و با صدای عجیبی بر زمین افتاد. قدرت، قیچی را داخل وان انداخت و به طرف او دوید. صدای سیلی هایی را که نثار صورتش می کرد، می شنیدم. صدای بی رمق صفدر را شنیدم که گفت:«او زنده است.» قدرت بعد از چند لحظه بالای سرم ایستاد و به من نگریست. چشمانم را با آخرین توان باز و بسته کردم. قدرت، زیر کتف رفیقش را گرفت و بیرون رفتند.

بعد از دقایقی صدای آمبولانس را شنیدم. دو نفر با جعبه کمک های اولیه و یک برانکار جلو آمدند. نبضم را گرفتند. با برانکار از زندان مرگ بیرونم بردند. با برخورد گرمای بیرون، مثل یخی که ناگهان از یخچال بیرون برود، عضلات منقبض شده ام با انبساط ناگهانی روبرو شد. حس کردم تمام عضلاتم می خواهند خرد شوند. درد شدیدی بر بدنم نشست. با صدایی خفه آه و ناله به راه انداختم. همه به طرفم آمدند. مادرم دستانش را به آسمان بلند کرد و پدرم به سجده افتاد. اشک و آه و خنده جایگاهشان را فراموش کردند. چشم های متعجب، دنبالم تا داخل آمبولانس آمد. مادرم همراهم سوار آمبولانس شد. مثل کسی که ضریحی را بعد از سال ها در آغوش می گیرد، دست روی صورتم می کشید. قربان صدقه ام می رفت. خدا را شکر می کرد. اشک، روی گونه-های چروکیده اش روان بود و لبانش با ذکر خدا آرام می گرفت.

 

@sahel_aramesh

۱۲ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

او زنده است؟5

از پنجره نگاهی به آسمان پر ستاره انداختم. پیرمرد درست می گفت. سپیده صبح طلوع کرده بود. خواستم دست هایم را بلند کنم، نشد. خواستم پاهایم را حرکت دهم، نشد. خواستم زبان باز کنم و کسی را صدا بزنم تا به کمکم بیاید، نشد. همانطور بدون وضو، نیت کردم و نماز خواندم. کلمات تکبیر، حمد و سوره را از ذهن و سپس دل گذراندم. سجده و رکوع را با حرکت پلک هایم انجام دادم. سلام نماز را که دادم، دوباره درد شدت گرفت. دیگر نمی توانستم آن را تحمل کنم.

چشمانم را باز کردم. صورتم را به طرف در چرخاندم. روشنایی سپیده دم نزدیک تر آمد و از بین نرده های پشت شیشه به داخل سالن سرک کشید. سایه ای شبح مانند پشت در ایستاد. چشمانم را چند دفعه باز و بسته کردم. دستانم را حس نمی کردم. می خواستم بلند شوم. بنشینم. راه بروم. بخندم. گریه کنم. فریاد بزنم؛ امّا نمی توانستم.  به شبح خیره شدم. حجم بدنش شبیه مادرم بود؛ لاغر و بلند. چادر سیاهی بر سر داشت. میله ها را درون انگشتان باریکش گرفت. صورتش را به شیشه کثیف در چسباند. به داخل سالن خیره شد. دیگر برایم بیدار شدن یا نشدن بیماران مجاور مهم نبود. خواستم فریاد بزنم. مادرم را صدا کنم؛ امّا نشد. حتی نتوانستم دهانم را باز کنم. گویی لبانم را به هم دوخته باشند. صدایم در نمی آمد. به جز چشم ها و گردنم هیچ کدام از اعضای بدنم را نمی توانستم حرکت دهم. مادرم زیر لب چیزی می گفت و اشک می ریخت. سفیدی چشمانش رنگ خون گرفته بود. پلک های سرخ و متورمش، نشان از سیلاب اشک فرو ریختۀ چشمانش داشت. ابروان کمانش مانند دو کوه در هم رفته بود و سراپا سیاه پوشی اش خبر از حادثه ای تلخ می داد. بعد از چند دقیقه ای پاهایش به لرزه افتاد. مثل شمع سیاه مجالس سوگواری آب شد و بر زمین ریخت. پدرم به سرعت بالای سرش رسید. او نیز سیاه پوش بود.  مادرم را از زمین بلند کرد. در آغوش گرفت و از جلو در دور شدند.

افکاری به ذهنم هجوم آوردند:«یعنی چه اتفاقی افتاده است؟ این همه بی قراری برای چیست؟ چرا پدر و مادرم داخل سالن نشدند؟ مگر برای دیدن من نیامده بودند؟ ثریا کجاست؟» سرم را به طرف لامپ وسط سقف چرخاندم. گیج شدم. نمی دانستم چه بلایی به سرم آمده است؟ مرده هستم یا زنده؟ چرا اینجا اینقدر سرد است؟ چرا به جای بوی الکل و ساولن، بوی صدر و کافور می آید؟ چرا همه خوابند؟ بقیه درد ندارند؟ همانطور که سؤال ها از جلو چشمانم رژه می رفتند. صدای باز شدن در ورودی بلند شد. گرمای مطبوع اول صبح تابستان بدنم را مور مور کرد. صورتم را به طرف در چرخاندم.

مردی بلند بالا و چهارشانه و پشت سرش مردی کوتاه تر با جثه ای ورزیده داخل سالن شدند. از جالباسی کنار در روپوش هایی سفید آویز بود. آن ها را برداشته و بر تن کردند. دکمه هایش را بستند و به طرف برانکارها جلو آمدند. به طرفم آمدند. خوشحال شدم که بالاخره پدر و مادرم به فریادم رسیده اند و پرستاران بیمارستان قرار است به من رسیدگی کنند و از این زندان خاموش نجاتم دهند. برانکار را از وسط بقیه بیرون کشیدند. تابلوی روی دیوار بالای سرم، توجه ام را جلب کرد. با خطی درشت و رنگی طلایی، روی زمینه ای سیاه نوشته بود:«کلّ نفس ذائقه الموت»* به فکر رفتم:«یعنی چه؟ مگر در بیمارستان نوشته تابلو«هو الشافی» نباید باشد؟ مگر بالایش عکس پرستاری که تذکر سکوت می دهد با پشت زمینه سفید نباید باشد؟»

مرد کوتاه تر دستی روی سر بی مویش کشید و گفت:«به نظرت بهتر است امروز کارمان را با کدام مورد شروع کنیم؟»

مرد بلندتر گره ابروهای پرپشت و پیوسته اش را با حالتی از ترحم از هم گشود و گفت:«به نظرم بهتر است از همین جوانی که پدر و مادرش بیرون ایستاده اند، شروع کنیم. مادرش حال خوشی نداشت. قدرت! می دانی چطور شده است؟»

قدرت، سبیل های بلندش را میان انگشتانش چرخی داد و گفت:«چه بگویم. یکی از اقوامش می گفت بعد از مراسم عروسی با فامیل نزدیک خانمش به طرف چالوس رفته اند. درون پیچ های جاده ماشین منحرف شده و به ته درّه می رود. آتش نشانی همه را با هزار زحمت از درّه بیرون می کشد. عدّه ای همانجا جا در جا مرده بودند. آن ها را مستقیم به غسالخانه شهرشان می برند. این جوان با اینکه از ماشین به بیرون پرت شده و حال خوشی نداشته، هنوز زنده بوده است. آمبولانس مجروح ها را به طرف بیمارستان می برده که وسط راه صدای مهیبی از ماشینش بلند می شود. نمی دانم چرخش می ترکد یا عیب دیگری برمی دارد تا آمبولانس بعدی از راه می رسد، این جوان هم تمام می کند و او را به اینجا می آورند.»

 

ادامه دارد ...

*پ.ن: هر نفسی مرگ را می چشد. سوره عنکبوت،آیه57

 

@sahel_aramesh

۱۰ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

او زنده است؟4

ثریا از ازدواج در سکوت، سلام و صلوات خوشش نمی آمد. مادرم این یکی را دیگر رضایت نداد. گفت:«مادر جان، این دختر چشم آبیی که من دیدم تو را درون آتش خواهد انداخت. من و پدرت تمام تلاشمان را کردیم تا از این بدبختی و فلاکت نجاتت دهیم؛ امّا نخواستی. تا جایی که واجب باشد همراهت خواهیم بود. امّا نخواه پا وسط آتشی بگذاریم که همراه نامزدت می خواهی روشن کنی.» از حرف های مادرم سر در نیاوردم. چه آتشی؟ ما فقط می خواستیم یک شب، شاد باشیم و دیگران را هم در شادیمان شریک کنیم. خوش باشیم و خوش بگذرانیم. کاری کنیم که آن شب برای همه شبی به یاد ماندنی شود. پدر و مادرم تا زمان اجرای خطبه عقد همراهمان بودند؛ امّا به محض روشن شدن دستگاه ها و نواختن ارکست ها از جلو چشمان همه ناپدید شدند.

ثریا به محض جاری شدن عقد و محرم شدنمان، دستم را گرفت و وسط جمع برد. مست شده بود. از هیچ کس خجالت نمی کشید. از این رفتارهایش چشمانم گرد شد. با خود گفتم:«یعنی این همان دختری است که عکسش را برایم نفرستاد؟ واقعاً همان دختر است؟» به نظر می رسید، فکر کرده او را در این شب به تمام مردان دنیا محرم کرده اند. می رقصید و من را می رقصاند. عروسک خیمه شب بازی او شده بودم. به صورت آرایش شده، موهای پیچیده و لباس سفیدش می نگریستم و می خندیدم. در ظاهر، خودم را یله و بی قید نشان می دادم. می خواستم ثابت کنم، ژنم خوب است؛اما در باطن به خودخوری افتادم. نمی خواستم قبول کنم نصیحت های مادرم به این سرعت به بار نشسته است. از خودم بدم می آمد. در گرماگرم آن شب همراه ثریا، حیا را قورت دادم و آبرو را قی کردم. نمی خواستم آن شبِکوتاه و گرم تابستانی را از ثریا بگیرم و به کامش تلخ کنم. فقط یک شب بود. حتماً بعد از مراسم همه چیز به آرامش قبل برمی گشت. نمی خواستم از همان لحظه اول سر ناسازگاری بگذارم. نمی خواستم سرکوفت های مادرم را شاهد باشم. گذاشتم بر اسب آرزوهایش بنشیند و بتازد.

پدر ثریا غافلگیرم کرد. به میمنت عروسی تک دخترش، مینی بوسی کرایه کرده بود. بعد از جشن، اقوام نزدیک سوار شدند. من و ثریا جلو نشستیم. راننده ترانه شادی پخش کرد. همه دست می زدند. می خندیدند و مبارک بادا می خواندند. نمی دانستم مقصد کجاست. قرار بود غافلگیر شویم. با رسیدن به مارپیچ های درهم تنیده جاده دلم ناخودآگاه فرو ریخت. از شیشه کنارم نگاهی به پایین جاده و درّه زیر پایم انداختم. جاده زیبایی بود؛ امّا زیبایی وهم آوری داشت. ترس، لرزه بر اندامم انداخت. زیبایی جاده برای راننده جاذبه نداشت.  بیش از آنکه جذب زیبایی جاده شود، محو در صورت نقاشی شده ثریا بود. می خواستم خوب باشم و مثل مراسم رقاصی هیچ نگویم. ناگهان نگاهم به آیینه جلو افتاد. دایی ام با ابروهایی درهم نگاهم می کرد. چشم از آیینه گرفتم. سرم را پایین انداختم. ثریا دستش را که مثل تکه ای آتش بود، روی دستم گذاشت و پرسید:«چیزی شده؟» سرم را بالا آوردم. یاد و خاطره دایی ام باعث شد نگاه های هرزه راننده به صورت هفت رنگ ثریا و خنده های زهرآلودش را تاب نیاورم. برای لحظه ای متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد. بر سر راننده فریاد کشیدم. فحش دادم. همه ساکت شدند. سر پیچ بود. راننده نیم نگاهی به من انداخت. آتش از صورتش زبانه می کشید. حواسش از جاده به من جلب شد. ماشینی از روبرو آمد. راننده فرمان را چرخاند. مینی بوس به طرف درّه پیش رفت.

حالت رخوتی اعضای بدنم را گرفت. چراغ های ذهنم خاموش شد. در تاریکی فرو رفتم. چشمانم را رو به لامپ خاموش آویز از سقف باز کردم. سالن نورانی شد. پیرمرد سفید پوشی که چند لحظه پیش سمت راستم دراز کشیده بود، کنار برانکارم ایستاد. به نظر بسیار بلند قامت می رسید. لبخندِ روی لبانش بیشتر به چشم می آمد. دستی روی شانه ام زد و گفت:«جوان بلند شو، وقت نماز است.» زبانم به سقف دهانم چسبیده بود. نتوانستم حرف بزنم. با ایما و اشاره به او فهماندم نمی توانم حرکت کنم. حتی نمی توانم حرف بزنم. لبخند معناداری روی لبانش نقش بست. گفت:«هرطور می توانی بخوان. إن شاءالله خدا قبول می کند. با ایما و اشاره بخوان. همین طور که با من حرف می زنی با خدا حرف بزن.» خواستم بپرسم، کجا هستیم که همه جا در تاریکی فرو رفت. چشمانم را باز کردم. درد، اندکی آرام گرفت. گردنم را به سمت پیرمرد چرخاندم. او همچنان در خواب بود. خواب دیده بودم؟ چطور با اینهمه درد، خوابم برده بود؟ نه، حتماً توهم زده ام. 

ادامه دارد ...

 

@sahel_aramesh

۰۸ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

او زنده است؟3

دلم آرام گرفت. خوشحال شدم. هر چه به ذهنم فشار آوردم، هیچ فایده ای نداشت. جز نور مستقیم و کورکننده لامپ بالای سرم چیزی نمی دیدم. در حال و هوای خودم بودم که با صدایی از جا پریدم. سرم اندکی از سطح برانکار فاصله گرفت و دوباره سر جایش فرود آمد. لامپ، خاموش شد. تمام سالن در تاریکی مطلق فرو رفت.

چیزی درون ذهنم جرقه زد. صحنه های خاطرات دیروز روشن شد. دیروز، دیروز، بله، دیروز، روز عروسی ام بود؛ شادترین روز زندگی ام. جوانی آراسته با کت و شلوار سرمه ای و پیراهن سفید، نقل مجلس بودم. صدای ساز و آواز، گوش فلک را کر می کرد. مادرم، حضور نداشت. او با این مجالس مخالف بود.

اولین فرزند خانواده بودم. با دیدن رنج های مادر، دردهای پدر، محرومیت ها، ناداری ها، می خواستم عکس راه پدر و مادرم را بروم، شاید ثمره بهتری داشته باشد. مادرم تا آنجا که در توان داشت، نصیحتم کرد. جمع بندی و اتمام جلسه وعظ را به پدر سپردما من انتخابم را کرده بودم. غل و زنجیرهای مذهبی را از دست و پایم گشودم. نمازهایم را سرسری گرفتم. هر وقت حرفی از خدا و پیغمبر می شد، مثل طلبکارها سینه ام را جلو داده و طلبم را می خواستم. از زندگیمان راضی نبودم. وقتی کسی خودش را ژن خوب معرفی می کرد، به صورت قاب شده دایی ام و ترکش جاخوش کرده درون بدن پدرم خیره می شدم. با چهره ای شعله ور از عصبانیت می گفتم:«ما چه چیزی از این بچه سوسول لوسِ نُنُر کم داریم؟» از خوب بودن، جز سرکوفت چیزی نصیبمان نشده بود. نمی خواستم دیگر خوب باشم. راه میانبر را برای رسیدن به تمام خواسته هایم انتخاب کردم؛ همان راه ژن برترها، ژن خوب ها. دیگر به حلال و حرام بودن درآمدم اهمیت نمی دادم.

در نحوه ارتباطاتم نیز تجدید نظر کردم. با ثریا از طریق فضای مجازی آشنا شدم. اوایل هر دو برای شرکتی بازاریابی می کردیم. به اقتضای کارمان با هم ارتباط داشتیم. یادم نیست از چه زمانی، امّا خوب به خاطر دارم بین همان ارتباط های کاری، گاهی ثریا از مشکلاتش برایم می نوشت. گاهی برای باز شدن گره مشکلاتش راهنماییش می کردم و هر کاری از دستم برمی آمد برای او دریغ نمی کردم. حتی گاهی برایش شارژ می فرستادم. یک روز نشستم. با خودم خلوت کردم. دیدم خیلی آهسته و نرم، ثریا وارد قلبم شده است. وقتی به ازدواج با او فکر کردم، کسی کنار گوشم گفت:«چرا ازدواج؟ از راه های بهتر، کم خرج تر و کم دردسرتر هم می توان به خواسته دل رسید.» امّا هنوز آنقدر ژنم خوب نشده بود که بتوانم چنین ننگی را به جان و دل بخرم. نصیحت های مادرم،گوشه وجودم خاک می خوردند؛ امّا هنوز بودند.

ارتباطم را با ثریا کم کردم؛ فقط کاری. امّا فایده نداشت. ثریا مدام پیام می داد و علت کم محلّی ام را می پرسید. نمی خواستم بگویم:«دارم از عشقی که شاید اسمش هوسبازی بیش نباشد، فرار می کنم.» حس کردم او هم نسبت به من درون قلبش احساسی ایجاد شده است. با اصرارهای او دوباره ارتباط هایمان زیاد شد. گاهی سؤال هایم را صوتی جواب می داد. صدای نازک و ظریفی داشت. در تنهایی هایم با خود می اندیشیدم، چهره ای که چنین صدای زیبایی دارد چه شکلی خواهد بود. فکر و ذکرم دیدن صورت ثریا شده بود. بالاخره یک روز، خواسته ام را با او در میان گذاشتم. او هم بعد از کلی ناز و عشوه، عکس پیرزنی را برایم ارسال کرد. پیرزن صورتی ریز، چروکیده، لبانی نازک، چشمان آبی خسته از روزگار، ابروهایی باریک و کم مو، بینی گرد و دو خط اخم عمیق وسط ابروهایش داشت. تو ذوقم خورد. آنقدر پاپی شدم تا اعتراف کرد که عکس مادر بزرگش را برایم فرستاده است. گفت:«مادر بزرگش در جوانی شبیه او بوده است. اگر الانش را بپسندم، او را هم خواهم پسندید.»

هر شب با یاد وصل او به خواب می رفتم. آنقدر به او دلبسته شده بودم که هیچ چیز دیگر برایم مهم نبود. هرگز با ثریا از مباحث اعتقادی و فرهنگی خانواده ام حرف نزده بودم. فکر می کردم این مسائل در زندگی دو کبوتر عاشق هیچ اثری ندارد. به همین دلیل سلیقه او را درباره فرهنگ خانوادگی و اعتقاداتش نپرسیدم. فکر نمی کردم آنقدر مسئله مهمی باشد. مادرم را بالاجبار به خواستگاریش فرستادم. او از همان برخورد اول، مخالف وصلتم با او شد؛ امّا با دیدن بی تابی ها، رفتار نامعقولم و تهدید به ارتباط با روسپی ها، هم خود رضایت داد و هم رضایت پدرم را جلب کرد. روزی رو به پنجره نشسته بودم و در خیالم مراسم عروسی را تصور می کردم. بی توجه به اطراف، آرام لبخند می زدم. ناگهان مادرم جلو آمد و روی سرم دست کشید. آهی از ته دل برآورد و گفت:«امیدوارم هرگز پشیمان نشوی.»

ادامه دارد ...

 

@sahel_aramesh

۰۶ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

او زنده است؟ 2

چند روز گذشت. داخل حیاط بازی می کردم. زنگ در به صدا درآمد. جوانی خبر شهادت دایی ام را آورد. نمی دانستم شهادت چیست. فقط از گریه¬های مادر و مادر بزرگم فهمیدم، مسئله ای بسیار غمبار است. بعدها فهمیدم چیزی شبیه مرگ است؛ امّا متفاوت تر. مدت کوتاهی بعد از شهادت دایی، مادر بزرگم، دوری فرزند را تاب نیاورد و نزد او رفت. پدرم چند ماه بعد با چند ترکش زیر پوست سرش از جبهه برگشت. مادرم شکسته شد. صورتش چین و چروک برداشت؛ امّا محکم ایستاد. همه سختی ها را به جان خرید تا ما زیر سایه او و پدرم بزرگ شویم.

بعد از بیست سال، دوباره دایی را دیدم. روبرویم نشست. از نورش همه جا روشن شد. پیراهن بلند سبزش می درخشید. لبخند بی رنگی تحویلم داد. لبانش تکان نمی خورد؛ امّا صدایش را می شنیدم. آرام گفت:«به خاطر دعای مادرت، فرصتی دوباره به تو دادند. قولت یادت باشد...»

دوباره همه جا در تاریکی فرو رفت. احساس کردم از بالای پرتگاهی، درون درّه ای پرتاب شدم. با جهش چند سانتی بدنم به طرف بالا و فرود محکمش، چشمانم باز شد. بوی تند خون مانده شامه ام را آزرد. خواستم بلند شوم، نتوانستم. نور کم سو و زرد رنگ لامپ وسط سقف چشمم را اذیت می کرد. سرم را به چپ چرخاندم. همه جا را تار می دیدم. داخل سالنی بودم که در انتها، دری بزرگ با شیشه هایی بلند داشت. از پشت شیشه های در، سیاهی شب چشمک می زد. سیاهی، همه چیز را در خود بلعیده بود. مردی آرام و بی حرکت کنارم خوابیده بود. خواستم او را صدا بزنم، بیدارش کنم، بپرسم:«کجاهستیم؟» زبانم به سنگینی سنگی شده بود. توان حرکت دادنش را نداشتم. پیراهن پلنگی آستین کوتاه و شلوار جینش، غرق در خون بود. هیکلی درشت داشت. با خود گفتم:«اینجا چه بیمارستان به درد نخوری است که حتی لباس بیمارشان را تعویض نکرده اند. پرستارهایش انگار خواب به خواب رفته اند که حتی صدای حرف زدنشان نمی آید. چه سکوت مرگباری! نکند اینجا ... نه، نه، فکرهای بیهوده نکن.

سرمای محیط خیلی زیاد بود. حس می کردم درون یخچال هستم. یخچالی که جز دیوارهای چرک و مردی خونین و غرق در خواب چیزی داخلش نیست. ضعف بدنم را گرفت. رنگ صورت مرد از سیاهی شب وام گرفته بود. صورتی کشیده با ریش های بلند و توپر داشت. لب های ورم کرده و کبودش، آنقدر محکم بر هم چفت شده بودند که گویی هرگز قصد باز شدن نداشتند.

سرما به مغز استخوانم نفوذ کرد. درد سراغم آمد. دندان هایم را محکم بر هم فشردم. نمی خواستم فریاد بکشم. سرم را به امیدی مبهم به سمت راست چرخاندم. پیرمردی روی برانکار، کنارم خوابیده و لبخندی محو روی لبان خطی اش نشسته بود. بوی عطرِ گل محمدی از او متصاعد می شد. گفتم:«شاید عطاری داشته و هر روز به لباس هایش عطر می زده که چنان بوی عطر با او مأنوس است.» گوشه چشمان بسته اش پر بود از خط خنده. صورتی گرد، موهایی کم پشت و حنایی داشت. در تمام مدت زندگیم به صورت مردم و اندازه اجزای آن دقت نکرده بودم؛ امّا نمی دانستم در آن لحظه برای چه آنقدر دقیق شدم. از فرط بیکاری بود یا می خواستم چهره هاشان را به خاطر بسپارم یا می خواستم گذر زمان برایم آسان شود و بر درد غلبه کنم. پیرمرد، پیراهن و شلوار سفیدی بر تن داشت. سبیل های حنایی اش را از بالای خط لب کوتاه کرده و ریش هایش به اندازه یک مشت از زیر چانه بلندتر بود. صورت سفیدش چنان برق می زد که انگار همین الان از حمام بیرون آمده است. آرامش درون چهره اش قدری آرامم کرد؛ امّا او هم خواب بود و من هم نمی توانستم سؤال بپرسم.

کاشی های سبز دیوار این طرف قدری تمییزتر بود. روی دیوار، پنجره کوچکی به بیرون باز می شد. چند ستاره کوچک از پشت پنجره برایم چشمک زدند. درد داشتم. حوصله ام نمی رسید جواب چشمکشان را با محبت بدهم. با عصبانیت صورتم را به سمت سقف تار عنکبوت بسته سالن گرداندم. چرا یک نفر نمی آید حالم را بپرسد؟ نمی توانستم هیچ چیز را به خاطر بیاورم. تلاش کردم خاطرات روز گذشته را به یاد آورم. به ذهنم فشار آوردم تا شاید بفهمم کجا هستم. چشمانم را بستم. از سکوت مرگبار سالن گریختم. به اعماق روحم پناه بردم. آنجا نفسی مطمئن نشسته بود. دلداریم داد. گفت:«اتفاق خاصی نیفتاده است. شجاع باش...»

ادامه دارد ...

ادامه داستان إن شاءالله یک شب در میان منتشر خواهد شد.

 

@sahel_aramesh

۰۴ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

او زنده است؟1

صداهایی ناآشنا در گوشم می پیچید:

«از اینجا برش دارید.»

«زنده است؟»

«هنوز نفس می کشد.»

«بگذاریدش داخل آمبولانس، کنار بقیه مجروح ها.»

صدای آه و ناله مجروح ها، روحم را می آزرد. می خواستم از جایم بلند شوم و هر کاری می توانم برایشان انجام دهم تا دردشان را تسکین بخشم؛ امّا نیرو و توان هیچ حرکتی نداشتم. حتی نمی توانستم چشمانم را باز کنم. زبانم، چوب خشک شده بود. نمی توانستم مثل بقیه آه و ناله راه بیاندازم. مثل قطعه سنگ سنگینی به کف آمبولانس چسبیده بودم. ناگهان آمبولانس تکان سختی خورد و صدای مهیبی بلند شد. آمبولانس ایستاد. صداها قطع شد. احساس کردم از بالای کوه بلندی به پایین پرت شدم. حس غریب رهایی داشتم.

درون تونلی تاریک و ظلمانی سردرگم بودم. می خواستم به طرف جلو حرکت کنم؛ امّا سیاهی مطلق، اجازه نمی داد قدم از قدم بردارم. گاهی نوری در حد شعله کبریت، جلو پاهایم را به اندازه حرکت یک گام روشن کرده و خاموش می شد.1

نوای دیوانه کننده ای در فضای اطرافم می چرخید. نزدیک و دور شده و مدام تکرار می کرد:«کدامین نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید؟»2

دستانم را روی گوش هایم محکم فشردم. مانند دیوانه ها به هر سو گشته و گفتم:«هیچ کدام، هیچ کدام، هیچ کدام و ...»

در تاریکی مطلقی گرفتار شده بودم که نه توان برگشت به عقب داشتم، نه می توانستم جلو بروم. قدرت حرکت از پاهایم گرفته شد. به سجده افتادم. بلند بلند گریستم. در همان حال دستانم را رو به آسمان بلند کرده و با قلبی آکنده از امید در میان اشک و آه، فریاد زدم:«یا غیاث المستغیثین، یا غیاث المستغیثین، یا غیاث المستغیثین»

برای لحظه ای سکوتِ اطرافم، ترس بر جانم انداخت. می لرزیدم. سر از سجده برداشتم. نشستم. دو هیکل را مقابلم حس کردم. یکی شان گرزی آتشین در دست داشت. پوست بدنم در اثر گرمای خشک کننده اش چروکید. دیگری دفتر و قلمی را درون دستانش می فشرد. با چهره ای برافروخته و نگاهی پرسشی سر تا پایم را برانداز کرد. ناگهان نوری آهسته جلو آمد. پشت به من و رو به آن دو هیکل ایستاد. نمی دانم به آن دو چه گفت که ناپدید شدند. نور به سمتم برگشت. او را دیدم. دایی ام بود. ابروهای پهن مشکی، بینی قلمی، چشمان درشت با مردمکی مشکی میان سفیدی دلربای اطرافش، لبانی با طراوت همیشگی، صورتی کشیده با موهایی پرپشت تا روی گوش، ریش و سبیل هایی تازه جوانه زده، خودش بود؛ خود دایی ام، مثل همان روزی که سه چرخه ام را با زحمت پا می زدم و با شوق، در کوچه دنبالش می رفتم.

مادرم غم زده جلو در ایستاد. دایی با مادرم خداحافظی و دیده بوسی کرد. او از زیر قرآن درون دست بی رمق مادرم گذشت. قرآن را بوسید. حرکت کرد. از مادرم فاصله گرفت. مادرم با چادر گل گلش، لب های لرزان گوشتی قرمزش را پوشاند. اشک، روی گونه های استخوانیش روان شد. قرآن را به سینه چسباند. خم شد. ظرف آبی را از پشت در برداشت. پشت پای دایی، روی زمین ریخت.

دایی به طرفم آمد. لپ گوشتی ام را درون دستانش گرفت، آرام کشید. بوسه ای گرم بر صورتم گذاشت. کنار گوشم خداحافظی کرد و رفت. چند قدم از من دور شد، وسط کوچه به سه چرخه¬ام فشار می آوردم تا تندتر حرکت کند. دلش آرام و قرار نداشت، برگشت. پیشانی و گونه هایم را بوسید. دستی روی سرم کشید. دستش را جلو آورد و گفت:«دایی جان، قول بده مواظب مادرت باشی، مرد کوچکم.»

دست کوچکم را درون دستش فشرد. گرمای دستش و طراوت لبانش را روی پیشانی و گونه هایم هنوز حس می کنم. درون چشمانش اشک حلقه زد. ساکش را برداشت، روی دوش انداخت. لباس های خاکی اش بر وقار و افتادگی اش افزوده بود. قد رشیدش خاطره شیطنت مشترکمان را زنده می کرد؛ خاطره سوار شدن بر شانه هایش برای لمس سقف ضربی اتاق.  چند قدم رفت. به پشت سر برگشت. دستی تکان داد و مثل برق ناپدید شد.

 

1-اشاره به آیه17 سوره بقره

2-فبای الاء ربکما تکذبان

 

ادامه دارد ...

 

@sahel_aramesh

۰۲ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پدر زهرا

سارا کنار زهرا ایستاد. دستش را دور گردنش انداخت. آهسته کنار گوشش گفت: فردا خونه ما دعوتید. میای دیگه؟ زهرا کمی خودش را عقب کشید. چشم در چشم سارا شد. گفت: به چه مناسبت؟

سارا لبخندی زد. گفت: فردا تولد آبجی کوچیکه اس. مامانمم کشته مرده شه. برا همین قول یه جشن حسابی بهش داده. به منم گفته به دوستات بگو بیان. خونه شلوغ تر باشه بچه ام بیشتر ذوق می کنه.

زهرا روی جدول کنار باغچه حیاط مدرسه نشست. گفت: کی تا حالا دیدی بچه با دیدن چارتا غریبه ذوق کنه؟

سارا مانتوش را بالا زد و روی زمین ولو شد. دستان زهرا را درون دستانش گرفت. گفت: اولا که سمانه دیگه بچه نیست. هفت سالشه. دوما چند دفعه دیدیش اونم ازت خوشش اومده. خودشم می گفت ازت دعوت کنم.

-باشه باید از بابام اجازه بگیرم. اگه اجازه دادن میام.

-إن شاءالله که اجازه میدن.


روز بعد همه را مجبور به شرکت در کلاس جبرانی ریاضی کردند. التماس های سارا برای زودتر برگشتن به خانه فایده نداشت. بعد از کلاس، زهرا و فاطمه همراه سارا به سمت خانه شان حرکت کردند. فاطمه روبه سارا کرد و گفت: جشن تولدتون خودمونیه دیگه؟

-آره بابا. فقط یه چندتا زنای همسایه رو هم مامانم دعوت کرده.

زهرا چادرش را جمع کرد. سرش را پایین انداخت و تغییر مسیر داد. فاطمه و سارا به سمتش برگشتند: سارا داد زد: کجا میری؟ خونه ما اون وری نیست که.

زهرا سرش را برگرداند و گفت: آخه نگفته بودی همسایه هاتونم هستن. سارا به سمت او دوید. دستش را گرفت و گفت: مرد که دعوت نکردیم. همه زن هستن. بیا بریم تو که خجالتی نبودی؟!

-آره خجالتی نبودم. ولی ...

- ولی نداره. بیا بریم.


هر سه به خانه رسیدند. سارا کلید انداخت. در را باز کرد. هر سه وارد شدند. صدای ساز و آواز از داخل اتاق به بیرون درز کرده بود. زهرا، گوشه چادر فاطمه را کشید. گفت: من از دلینگ و دولونگ بدم میاد. بیا بریم.

سارا دست هر دو را گرفت و به داخل کشاند. وقتی پایشان به داخل اتاق رسید، هر سه خشکشان زد. عده ای زن و مرد غریبه وسط اتاق درهم می لولیدند. زهرا به سرعت خودش را از در بیرون انداخت. خواست از در حیاط بیرون برود، اما در قفل بود. مادر سارا از پشت سر گفت: عزیزم کجا؟ مگه من بذارم مهمونم غذا و شربت نخورده از خونه بیرون بره؟

زهرا با حال زاری گفت: تو رو خدا، من غذا نمی خوام. روی پله های سرسرا نشست. چادرش را توی صورتش کشید. موبایلش را آرام از کیفش درآورد. زیر چادر به پدرش پیام داد: بابایی من تو خونه سارا گیرافتادم. اینجا مجلس مختلطه بیا نجاتم بده.

مادر سارا آنها را به اتاقی برد و گفت: دخترا اینجا می تونید لباساتون رو عوض کنید. زهرا زیر لب ذکر گفت و از خدا کمک خواست. روی صندلی گوشه اتاق نشست. اشک روی گونه هایش جریان داشت. ناگهان با صدای زنگ در از جا پرید. پلیس از سر و کول خانه بالا می رفت. خانه محاصره شد. همه دستگیر شدند. پدر زهرا بین شلوغی ها دنبال او می گشت. زهرا با دیدن صورت پر از استرس پدرش قند توی دلش آب شد.

۱۹ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

گوشی همراه

گوشی همراه

گوشی همراه، درون دست یکی از نوجوان ها پرواز می کرد. بقیه پشت سرش ایستاده بودند. با سرهای بهم چسبیده، صفحه گوشی را می بلعیدند. یکی دهانش را مثل غار پر از شمش یخ باز کرد و گفت:مجید جون، این همون شاخ اینستاگرامه.

میثم چشمانش را روی صفحه چرخاند. گفت: نه بابا، یه ببره بود هی می گفت من ببرم این همونه.

مسعود صورت میثم را با دستش کنار زد. گفت: مادر من بدون این همه آرا و ویرا با صورت چروکیده اش از این خیلیم خوشگل تره. مجید دستش را بالابرد و مثل پتک توی سر مسعود کوبید. گفت: خاک تو اون سر بی مخت کنم. آدم جلو بقیه از خوشگلی و زشتی مادرش حرف میزنه؟!

علی از دور جلو آمد. مسعود اول از همه او را دید. گفت: بچه ها جوجه شیخمون اومد. میخواید عکس شاخ ببری رو نشونش بدید؟

مجید گفت: ولش کن دوست داری حالمون رو بگیره؟

میثم نیشخندی زد. گفت: چیز بدی نمی بینیم. مردم بدتر این رو می بینن. علی بیا این رو ببین.

میثم صفحه گوشی را به سمت علی گرفت. علی نگاهش را به آسفالت کف دوخت.  جلو رفت. دست گردن دوستانش انداخت گفت: کی میاد کشتی بگیریم؟

مسعود دستش را بالا آورد. علی گفت: پس تا پارک مسابقه دو میذاریم. اونجا هر کی برد اول شروع می کنه. میریم تو چمن تا موقع زمین خوردن بدنامونم آسیب نبینه. قبول؟

 هر چهار نفرشان مسابقه دو گذاشتند. علی زودتر از همه به پارک رسید، اما امتیاز زود رسیدنش را به مسعود داد. با مسعود، میثم و مجید به نوبت کشتی گرفت. پشت هر سه را به خاک مالید. پسرها خنده کنان دنبالش دویدند تا او را بگیرند و داخل حوض پارک بیاندازند. علی فرار کرد. برای لحظه ای برگشت تا پیشروی بچه ها را ببیند، پایش داخل گودالی افتاد و از صورت به زمین خورد.

سرش را بلند کرد. صدای زوزه فشنگ از کنار گوشش گذشت. به صورت خیس مسعود دست کشید. گفت: گریه می کنی مرد؟ الان دیگه بچه نیستیم و مام تو پارک نیستیم. باید قوی باشی.

مسعود گرد و خاک نشسته روی صورت علی را با دست گرفت. به صورت خودش مالید. گفت: علی تو دستم رو گرفتی و به اینجا رسوندیم. تنهام نذار.

علی از حال رفت. چند دقیقه بعد چشمهایش را باز کرد و گفت: مسعود تو هم می بینی؟ دستش را بالا آورد گفت: می بینی؟ دارن میان. چقد نورانین.

مسعود به نقطه ای که علی نشان می داد، خیره شد. اشک بین ریش هایش جا گرفت. گفت: علی جونم، کجا رو می گی؟

علی مقابلش را نشان داد. چشمانش را بست. بعد از مدتی چشمانش را باز کرد و گفت: از میثم و مجید حلالیت بخواه. اون روز می خواستم حواستون از گوشی پرت بشه. نمیدونستم پام میشکنه و همه تقصیرا میفته گردن اونا. بازم اگه بیهوش نشده بودم نمیذاشتم اونقدر سرکوفت بخورن. بهشون بگو حلالم کنن.

پای علی مثل برگهای درخت بید می لرزید. خون، خاک زیر پایش را گل کرده بود. علی شهادتین گفت و چشمانش را برای همیشه بست.

 

 

۰۳ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰